یا رقیه بنت الهدی

قاصدک بابای من گم شده، اونو ندیدی؟

ghaasedak2.JPG

rain_1624.jpg

پروردگارا!

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم  دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

«جبران خلیل جبران»

 34rbu6d.gif

 
دیشب خدا را به خواب دیدم...

باورکنید آدمیان من خدا را دیدم

بر در خانه اش بودم سراسیمه و نگران
 
 
kima3.jpg
 

نگران نگاه آلوده ام اما ....

اما در گشودم

باور کنید دیشب خدا را به خواب دیدم

در که گشودم

بوی گلاب آمد و ازدحام

چه کسی بود ... چه کسانی بودند؟

قبل از ترنم نگاه من آمده بودند

و

پروانه هایی که قلبشان از پرواز خدا پر بود

آدمیان

من دیشب سجده کردم بر سجده گاه ابراهیم و

زمزمه کردم ندای محمد (درود بر او خاندانش)را

باورکنید دیشب خدا را دیدم

در کبودی شب و سپیدی....

نمی دانم بال پروانه بود یاحس بیقرار دلم

آدمیان منم بنفشه

 از جنس خاک بوی بال پروانه

خیس باران...

من دیشب خدا را به خواب دیدم

در میانتان کسی هست که فریادم را پاسخ باشد

کسی هست درمیانتان که دستتانش بوی باران دهد و عشق

کسی هست در میانتان ازدحام بیقرار دلم را پناه باشد

کسی هست در میانتان....

.....خدا را به خواب دیده باشد.....
 
Rainy%20Day%20Bridge.jpg
 
  
وقتي باران نباريد...
 
وقتي باران نباريد، همه چشمها به چشمه‌ها،

 قناتها و چاهها دوخته شد و زندگي

هر روزي اگر چه كمي سخت بود اما ادامه يافت

 تا تابستان و پاييز هم آمدند

 و رفتند و زمستان؛

اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد.

 وقتي باران نباريد،

بهار به سختي،

 مثل جوانه‌اي كه تنه شاخه‌اي را مي‌شكافد و بيرون مي‌زند.

 مثل دانه‌اي كه پوسته‌ها را كنار مي‌زند تا سر برآورد،

 از راه رسيد.

كمي سبزي بر صحن دشت و دامن صحرا نشست.

همه دل نگران و منتظر، دل به باقي مانده آب چاه و قنات خوش كردند،

 شايد روزي ابري بيايد و باراني ببارد

اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد.

 

وقتي باران نباريد تابستان هم زودتر از هميشه از راه رسيد

و همه سبزه‌هاي لاغر و كم‌بنيه نشسته بر صحن دشت و دامن را سوخت،

بر گريزاني زود هنگام،

برگهاي خشك و پلاسيده را فرش زمين كرد و گرد و خاك،

 رنگ خاكي خود را بر صحن و سراي مردم زد اما،

 ابري نيامد باراني نباريد.

 هر روز وقتي مردم پنجره خانه‌هايشان را به روي صبح مي‌گشودند

 در دل اميد ديدن ابر و بارش باران داشتند اما،

هر روز آسمان،

داغي و سوزش خورشيد را بيش از روز قبل به رخ آدمها مي‌كشيد.

 زمستان آن سال را هم، همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند

 و بهاري خشك‌تر را تاب آوردند،

مثل اين بود كه اصلاً بهار نيامده است.

به تابستان داغ بيشتر شباهت داشت تا بهار.

روزها پشت سر هم آمدند و رفتند.

 تا اينكه يك روز؛ شاعري پير كه هيچوقت شعرهايش را نفروخته بود

و اصلاً براي فروختن شعر نسروده بود

و به همين خاطر هم او را نمي‌شناختند

 و يا به حساب نمي‌آوردند، در خستگي

و خميدگي قلم بي‌رمق خود را به دست گرفت و نوشت:

«تا باراني نشويد، باراني نمي‌بارد!»

اسماعيل شفيعي سروستاني

Rain%20on%20window_01.jpg

 

 
 
hajihemmat.jpg

بيا دعا کنيم پنجره باز سودايی باران شود

خوب که هوايی خيابان شديم

خواب ببينيم ،آسمان سازش را فقط برای ما کوک کرده

و ماه ، ماهور دل ما را مینوازد

در آستانه بيداری،باز بی سبب ، بی قرار شويم

 

 

158284_1.jpg

خواب و بيدار پرسه های کوچه های خلوت

آسمان را به خلوت عاشقی هامان ببريم

همانجا اطراق کنيم بر سنگفرش راههای نرفته

خوب که پر شديم از آواز تمنا

 

تمام ترديدهای شبانه را يکجا

 bakeri.gif

به هوس گل های شمعدانی بفروشيم

و شهوت از نو دميدن را اميدوارانه

 

به آسمانی که خلوت ماست از نو بگوييم

بيدار که شديم ،بيا گريز دور پرنده ها را تماشا کنيم

 

 

v44i9z.jpg

 

 

نام پرنده ، سالهاست از خاطر ما رفته

بيا دعا کنيم پنجره باز سودايی باران شود

 

 

Picture(57).jpg
 

 
ای که بوی باران شکفته در هوایت 

ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت

شدخزان به پايت بهار ِباور ِمن

سايه بانِ مهرت نمانده برسرِمن

جزغمت ندارم به حالِ دل ، گواهي

اي كه نورِ چشمم در اين شبِ سياهي

چشمِ من براهت هميشه تابيايي

باغِ من بهارم  بهشتِ من كجايي

جانِ من كجايي كجايي كه بي تو دلشكسته ام

سربه زانويِ غم نهادم  به گوشه اي نشسته ام

آتشم بجان و خموشم چو نايِ مانده از نوا

مانده بانگاهي ، به راهي ، كه ميرود به ناكجا . . .

اي گلِ آشنا

بي قرارم بيا

واي از اين غمِ جدايي . . .

                             شاعر : قيصر امين پور

 
fehy0j%5B1%5D.gif
/ 0 نظر / 14 بازدید