یا الله

 

 

برگ از درخت خسته میشه وگرنه پاییز بهونست

 

        دیدی تابستان انقدر غصه ما را خورد که پاییز شد!!                                                             

ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم

و زیرش را امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما!!!!!......

که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان ، زرد کشیدند.....

باز  باران  با ترانه   می زند   ساز    بهاران

                                      می گشايد چشم های خفته ی راز بهاران

کشتزار و باغ بابا چشمه سار و خيمه ی ما

                                       يادگار  رقص  باد  و  قامت   ناز      بهاران

 

 کاش می شد مثله بارون بود....

 

الدرب الطويل

 چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد

و او هنوز شكوفاست بين آدمها

كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد

تب غرور چه بالاست بين آدمها

و از صداي شكستن كسي نمي شكند

چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها

ميان كوچه ی دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرماست بين آدمها

ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست

چه قدر قحطي روياست بين آدمها

كسي به حال دل ها دعا نمي خواند

غروب زمزمه پيداست بين آدمها

و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد

هميشه غرق مداراست بين آدمها

غريب گشتن احساس درد سنگيني ست

و زندگي چه غم افزاست بين آدمها

مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد

چه قدر راز و معماست بين آدمها

چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدمها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم

طلوع عشق چه زيباست بين آدمها

ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا

چه قدر پونه شكيباست بين آدمها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند

چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها

و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم

نياز و مهر و تمناست بين آدمها

بهار كردن دل ها چه كار دشواريست

و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها

ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست

و غم به وسعت يلداست بين آدمها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدم ها


 

پاییزم داره کم کم میره!

اما تو نیامدی!


 

 

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای طلوع آفریده اند

خدایا!

لحظه هام داره میگذره

یک ثانیه!

یه دقیقه!

یه ساعت!

یه سال!

لحظه ها میگذرن

ولی من هنوز....

دیدی!

این جمعه هم گذشت..

مثله جمعه های قبل..

ولی من هنوز در حسرت برقه ای نورم

که روشنم کنه !

آخه آقا جون!

اگه به سیاهیا بتابی که چیزی از کهکشونت کم نمیشه!

که گفتي دردمندان را مداوا مي کني

ما که مرديم پس چرا امروز و فردا مي کني

 يا بکش يا دانه ده

 يا از قفس آزاد کن

 تا به کي جان دادن ما را تماشا مي کني

...

 

آری

می آيی و

ابر های متراکم تاريک را

می زدايی

زیر باران باید رفت

می ايی زمين متبرک می شود

مرداب ها از سکون می گريزندو

به جستجوی دريا دشت در دشت

پرسه می زنندو شکفتن و رستن را

به خستگی خاک می بخشند

می آيی و ابر های متراکم را

می زدايی

وچشم هايی که حسرت زيارت آفتاب دارند

به نوازش نور و مهربانی می خوانی

خوب ميدانم آن روز که تو بيايی

همه ی شاخه های شکسته

مرهم خواهند يافت

وهمه ی درختان شرمنده ی عريان

 سبزخواهند ايستاد

وتمام لاله ها

سرخ سرخ

پيش قدمت خواهند شکفت

وگمنام ترين گل ها

در همه جا منتشر خواهند شد

خوب می دانم

قرن های افسردگی

هزاره های انجماد

سال های يخی سنگي

در گرمی نفس هايت

 خواهند گداخت

 و چشمه چشمه

 رود رود

 دريا دريا

غلغله و شور و شتاب

در گوش دره ها و دشت ها

 خواهند ريخت 

ای بی تاب بزرگ

ای روح انتظار

تو می ايی

همه ی گسستگی ها پيوسته می شوند

همه ی ناباوری ها

به عميق ترين باور می رسند

همه ی تزلزل ها

به آرامش و استواری می پيوندند

و همه ی اظطراب ها و دلهره ها

شکسته می شوند

تو می آيی و

انسان پايان شب را جشن می گيرد

آذرخش  خرمن خرمن

سياهی را شعله ور خواهد کرد

و باران حضورت

رسوب های متعفن

 و گنداب های زمين راخواهد شست

تو می آيی و به يمن صدايی که در آسمان می پيچد

نعره ی توپ ها و بمب ها در حنجره می خشکد

و همه ی ماه واره ها

در آفتاب آمدنت گم می شوند

 و در جذر و مد ذو الفقارت

 همه ی غرور ها پر می زنند

و همه ی سرهای سرکش

 پيشانی بر خاک خواهند نهاد.

...

 

 

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

دلم گرفته..!

امشب دل من شکسته و خسته است

گویی یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد٫ او کرد

یا علی

اینم ببینید

التماس دعا

یا فاطمه الزهرا

http://www.ansaralhusain.net/waves_detail_listen_51_2847.html

  

نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥