بنام خدای غايب هميشه منتظر

دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع‏» زندگى من! اى «سؤال اصلى‏» آفرينش!
«روشى‏» نمانده است كه با آن «فرضيه‏» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با كدام «روش تحقيق‏» مى‏توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم‏» نگاه تو با كدام «ملفوظ‏» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغير» گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، «مفهوم‏» بي قرارى مرا منتشر خواهد نمود؟
خسته‏ام!
از «بررسى متون‏»،
از «سؤالات فرعى‏»،
از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»!
بى حضور تو اى «متن‏» غايب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتيجه‏»اى مى‏توان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه‏» مى‏توان نتيجه‏اى گرفت؟
هميشه با «مفروض‏» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كرده‏ام و زنده بودن خود را توجيه.
آن روز كه نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان كه «گزاره‏هاى پايه‏اى‏» فلسفه وجودى‏ام را ويران نموده‏اى!
«فصل‏» فصل عمرم، وقف «وصل‏» تو بوده است.
خسته‏ام؛
از اين همه «فصل‏» ،
از اين همه فصل،
به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دست ‏يافتنى است؟
اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مى‏شوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤