یا الله

خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من. ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت: يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.

آنها كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند

شد. رفت تا ليلي را بسازد.

خدا گفت: ليلي درد است: درد زادني نو تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت: آسودگي است. خيالي است خوش.

خدا گفت: ليلي رفتن است و عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است: فرو رفتن در خود.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن.

شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.

شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اين جايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوع ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد و مي دانست ليلي تا ابد طول مي كشد.

مرگ

.

.

ما چقدر به مرگ فکر میکنیم؟

میخوام یکم درباره ی مرگ حرف بزنم

موضوعی که که خیلی کم بهش فکر میکنیم

مرگ را تجربه كنيد..

پيام به خاک نشينان

اي خاک نشيناني که سخنان مرا مي خوانيد يا مي شنويد!!

به مردم بگوييد:اگر پرده ي ناداني از برابر چشمانمان کنار رود

 خار و خونابه ي اندوه را در چشم و دلمان خواهيم ديد.............

.اي زندگان خاک نشين!!

 از کساني مانند من تقوا و ترس از خدا را از ياد بردند عبرت بگيريد

مبادا کاري کنيد  که آيندگان از شما سرنوشت تلخ عبرت بگيرند ............

.اي زندگان عالم دنيا !!

 اگر انچه را که ما مي بينيم شما مي ديديد

 همانند زنان فرزند مرده که مشت عزا و اندوه به سينه مي کوبند

و اشک جدايي از ديده مي بارند سراسيمه و پريشان سر به بيابان مي گذاشتيد

 و بر کردار زشت خويش اشک پشيماني مي ريختيد

 و آن چنان آشفته پريشان احوال و سرگردان مي شديد

 که دارايي خويش را بي نگهبان رها مي کرديد

 و سر به کوه و دشت مي گذاشتيد..............

.شما اي انسان ها !!

بدانيد بالاخره از دنيا و آنچه در آن  است روزي دست خواهيد کشيد

و از آن جدا خواهيد شد و به راهش روان خواهيد گرديد

 که ما آن راه را رفتيم ما با آن همه قدرت و توانايي که داشتيم

 روزي پيکر بي جانمان را با ناتواني بسيار بر مرکبي چوبين سوار کرده اند

 و به سوي قبرستان خاموش بردند و در قبر ميهمان اعمالمان کردند.................

.به هوش باشيد

 براي جسم ما از اغوش زمين گوري و از مال هاي دنيا کفني

 و از استخوان پوسيده ي مردگان گذشته همسايه

 و همخانه اي بر گزيدند همسايه اي که هر چند با بانگ بلند

 او را فرياد زني او نمي شنود و پاسخ نمي دهد.....................

.بدانيد همانگونه که روزي عريان قدم به عالم خاک گذاشتيم

 روزي برهنه درون خاک خواهيم خفت و به ديار خاموشان مي شتابيم

.اکنون ما در دياري هستيم که اهالي ان جملگي در هول و هراسند

در ميان گروهي هستيم که به ظاهر آسوده خوابيده اند اما در واقع اسير

 و گرفتارند انان هيچ وقت به اقامتگاهمان نمي ايند

و با ما انس نمي گيرند و با همه ي نزديکي همچون

 همسايگان با هم معاشرت نمي کنند


اي بندگان خدا !

 اکنون که در ارامش هستيد و قلم فرشتگان نويسنده ي کردار به کار است

به کردار و رفتار پسنديده بکوشيد

حال که توبه ي توبه کنندگان با ايمان پذيرفته و قبول مي گردد

هرچه زودتر توبه ي حقيقي کنيد.................

.اي مردمي که کوشش شما به دست آوردن دنياست !!

 اين را بدانيد که بهره ي هر يک از شما از اين همه ثروت دنيا يک قطعه ي کفن

و يک قطعه ي زمين به قدر درازي و پهناي شماست...............

اي مردم دنيا تا فرصت داريد و مرگ گريبانتان را نگرفته است

باقي مانده ي عمر را غنيمت دانيد

 و خانه ي قبر و عالم برزخ و قيامت خود را آباد و اصلاح کنيد ..............

اي فرزندان دنيا !!

تا چشمانتان باز و گوش هايتان شنوا و زبانتان گويا است

 از دفتر زندگي پر خاطره ي ما عبرت بگيريد

 و آنچه را که دشمنان دين و از خدا بي خبران به شما گفته اند از آن دوري نماييد

 و از عقوبت سرنوشتتان در بيم و هراس باشيد.


كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ

در خلوت خود نشسته ام : ناگاه


مرگ آيد و گويدم :" زجا بر خيز!


اين جامۀ عاريت بدور افکن


وين بادۀ جانگزا به کامت ريز!"

خواهم که مگر ز مرگ بگريزم!


می خندد و می کشد در آغوشم!


پيمانه ز دست مرگ می گيرم


می لرزم وبا هراس می نوشم!

ای رهگذران وادی هستی!


از وحشت مرگ می زنم فرياد:


بر سينۀ سرد گور بايد خفت


هر لحظه به مار بوسه بايد داد!

ای وای ، چه سرنوشت جانسوزی


اينست حديث تلخ ما ، اين است


ده روزۀ عمر با همه تلخی


انصاف اگر دهيم شيرين است

من تشنۀ اين هوای جان بخشم


ديوانۀ اين بهار و پاييزم


تا مرگ نيامده ست بر خيزم


در دامن زندگی بياويزم

"فريدون مشيری"


باز هم جمعه اومد!!

جمعه ها را یک به یک میشمارم

تا بیایی

ولی من هنوز....

اللهم عجل للولیک الفرج

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥

 

یا الله

اميد دارم در سراچه ي تنگ دنيا ، جز او نبينيم و

 به غير او نينديشيم

 

 

 

 کاش باران ببارد

 

أمن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء

أمن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء

قلبم رابسان بهارميدانم

که برآن باران می بارد

گاه باران آن رانمناک می سازد

زيبايی باران

رادرجنگل

درخيسی شبنم

ديده بودم

وحال

باران

وقتی بردستان سردکودکی يخ کرده

می نشيند

وقتی بربام خانه ای بی سقف

می پاشد

اين آدمها

چه احساسی دارند

آياآنهاباران را

همانندمن دوست دارند؟

باران بهاري

 

 

 
با همه اندوهت

بر


 دل پراندو
هم ببار !

مهربان!     

    


من بيقراري
دل ‌‌به ‌‌گريه سپرده ام


ديرزمانـي‌ست مرا ماوايـي نيست

در سايه‌‌سار بارش يكريز تو نيز آشياني نيست

در غريوي ناآرام يا سكوتي محزون ببار!


ببار و بگو با من

اي همدم هميشگيِ دل پاييزيا‌‌م

بگو آيا كسي هست كه بداند

زبان قاصدك‌‌هاي خانه‌‌ي مرا ؟

بداند به چه مي‌انديشند

وقتي هر غروب

مي‌بوسند غربت شانه‌هايم را

                          نوازش مي‌كنند

                             سرديِ گونه‌هايم را ...
...
.....



گل‌‌ها ‌‌معصوم‌اند!

    قاصدك‌‌ها 
      
               حيات خانه

                لبريز از قطرات باران ...
....



ببار باران

يك امشب را

بر كلبه‌ي خاموش قلب من

بر بزم بي‌ستاره‌ي خويش ببار!
....
اي خداي مهربان

من گريه را دوست دارم

آسمان چشمم ابريست

و در باران چشمم تو را احساس مي كنم كه به من مي انديشي

من انسانها را مي بينم


همه ي آنهائي كه به يادت نيستند و مرا به يادت مي آورند

آنها كه رنگ ياد تو در صورتشان پيداست اما به ياد تو نيستند

و آنهائي كه به يادت هستند و تو را ستايش مي كنند

و همه كساني كه رنج برچهره دارند

و در رنجشان نشان دوستي تو را مي جويند.

خدايا از توميخواهم تا چشمان صبرم را باز كني


تا همه رنجها را زيبا ببينم

تا همه دردها چون نوشي بر جانم باشد

خدايا از تو ميخوام تا كسي را كه در قلبش ياد تو مي تپد

جاني دوباره بخشي

تا او اين بار اشك شوق را بر چهره خود جاري سازد

خدايا


به من تنها بودن را بياموز

گريستن را خود خواهم آموخت
....

اللهم عجل للولیک الفرج

چنان زندگي کن که کساني که تو را مي شناسند،

اما خدا را نمي شناسند به واسطه آشنايي با تو، با خدا آشنا شوند

عطر نرگس ... گل زهرا ... تو کجایی ؟

یا علی

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥