از بایدها بپرهیز چون خوشحالی تو در گرو انعطاف است
 
 
 
 
 
 
آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
 

سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
 
 
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
 

می رود ارزان ز دستم اینچنین
 

دیدگانم سوی این دنیای پیر
 

آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
 

دستهایم در لرزه و آشوب و شور
 

باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
 

گامهایم را نمی دانم چرا ؟
 

می فشارم روی این خاک سیاه
 
 
داد من در پرده ابهام من
 

آیا می دانی طنینش در کجاست ؟


اما می دانم که در آفاق دور
 

روزگارم غرق در جادو و سحر
 

شعله ای دارد فروزان در سپهر
 

شعله ای هم رنگ خون
 

حاصل افسون آن آفاق دور
 

سرنوشتی از دو رنگ است
 

هم سفید است هم سیاه
 

رنگ برف و رنگ خاک
 

اسم آن خاکستریست
 

رنگ بعد از آتش است
 

رنگ ابهام و سئوال
 

هم سفید است هم سیاه !!!
 

 
 
 
 
همه ی ما گه گاهی افسرده هستیم.
 
 
هیچ فکر کرده ایم که چرا این قدر ناراحتیم، در حالی که امروز این
 
 
 همه فرصت برای شاد بودن داریم؟ انسانها همه چیز را امتحان
 
 
میکنند، پول، شغل، ازدواج، طلاق و ... اما، اکثر افراد فقط یک چیر را
 
 
میخواهند:خوشبختی.
 
 
خوشبخت بودن جزئی از وجود انسان است.
 
 
کافی است آن را باور و احساس کنیم. چرا که ما لایق خوشبختی
 
 
 
 هستیم و خوشبختی را مقدم بر همه چیز می دانیم.
 
 
آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم.
 
 
 
 
 
 
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥

 

SohrabSepehri.com

 

سکوت نه از بي صداييست.


نفس هست و حرف هم.


ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.

 

 

SohrabSepehri.com


سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.


سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و

 

رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.


سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده

 نشد.


همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه

همدم فريادهايي است که بي خبر

و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.


از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.


نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

 

 

SohrabSepehri.com


 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

يك جرعه حكمت
 
 
آن‏گونه كه يك باغبان، بوستانهاى سرسبز و گلهاى شاداب تربيت‏مى‏كند،
 
 
 
و آن‏گونه كه يك كشاورز نمونه، مزرعه خود را به بهترين صورت‏مطلوب در
 
 
 
مى‏آورد، و آن‏سان كه يك اسب‏سوار، اسب خودش را به حركتهاى
 
 
مناسب و بجاو انعطاف پذيرى در مواقع مختلف و لازم، عادت مى‏دهد،
 
 
 
انسان هم بايد به عنوان باغبان دل و جان، به «تربيت‏خويش‏»بپردازد.
 
 
آنچه در فرهنگ دينى ما به نام «تاديب نفس‏» مطرح است، همين‏ادب
 
 
كردن و تربيت‏خويشتن است.
 
مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان كه محتاج‏تريم.
 
 
مگر هميشه بايد به كار و رفتار اين و آن دقت كرد و خوب و بد راشناخت و
 
 
 تذكر داد و داورى كرد؟ خودمان هم بى‏نياز از تذكر يا «ارزيابى‏خويش‏»
 
 
نيستيم.
 
به يك نمونه از روشهاى تعليمى و خودسازى از زبان
 
حضرت على‏عليه السلام‏دقت كنيم كه فرمود:
 
«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك‏
 
براى نشان دادن اينكه خودت را ادب و تربيت كرده‏اى، همين كافى‏است
 
 كه از آنچه در ديگران بد و ناپسند مى‏دانى، اجتناب و پرهيز كنى.عجبا!..
 
اين حرف را سعدى هم به بيانى ديگر، از قول لقمان حكيم چنين‏آورده
 
 
 است:
 
«لقمان را گفتند: ادب از كه آموختى؟
 
گفت: از بى‏ادبان! هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، ترك آن را برخودم
 
لازم ديدم
 
حال، مى‏توانيم به خودمان نمره و امتياز بدهيم:
 
آيا واقعا از آنچه در ديگران زشت و ناپسند مى‏دانيم، پرهيز مى‏كنيم؟مثلا
 
 اگر كسى به ما بى‏اعتنايى كند، يا پشت‏سر ما حرف بزند، يا نوبت ما
 
راغصب كند، ناراحت مى‏شويم و اگر در ايام امتحان يا هنگام مطالعه،
 
 كسى‏مزاحم ما شود، او را بى‏فرهنگ و بى‏تعهد مى‏دانيم.
 
خودمان چگونه‏ايم؟... آيا مواظبيم كه نسبت‏به ديگران بى‏احترامى
 
وبى‏اعتنايى و غيبت و حق‏كشى و مزاحمت نداشته باشيم؟
 
مراعات اين، نشانه «ادب‏» از ديدگاه حضرت على‏عليه السلام است.
 
اگر صفتى ناپسند است، در همه و از همه زشت است، حتى اگر در
 
خودما باشد.
 
مگر ما با ديگران چه فرقى داريم؟
 
برخورد «كريمانه‏» با ديگران، مرتبه‏اى والاتر از كمال روحى را
 
 
نشان‏مى‏دهد ونشانه عظمت‏روحى وهمت‏بلنداست واين
 
 
يك‏«هنر بزرگ‏»است.
 
 
هنر آن نيست كه بدى را با بدى، تندى را با تندى و خشونت را بارفتارى
 
 خشن‏تر، پاسخ دهى.
 
اگر «ظرفيت روح‏» و «كرامت نفس‏» داشتى و توانستى پرخاشها
 
وخشونتهاى ديگران را با «متانت‏» و «نرمش‏» جواب دهى، آنگاه
 
لذت‏پيروزى بدون لشگر و ياور را خواهى‏چشيد و عقب‏نشينى
 
حريف‏راخواهى‏ديد.
 
امام سجادعليه السلام از خدا توفيق مى‏طلبد كه در برابر نيرنگ‏بازى
 
 
وفريبكارى ديگران، خيرخواهانه برخورد كند و با آنان كه كناره‏گيرى وجدايى
 
 پيش مى‏گيرند، احسان و نيكى كند و به محروم‏كنندگان بخشش‏كند، با
 
قطع رحم كنندگان صله رحم داشته باشد، نسبت‏به كسانى كه او
 
را«غيبت‏» مى‏كنند، ياد نيكو داشته باشد و به جاى افشاى
 
عيوبشان،خوبيهايشان را بازگويد، از خوبى‏ها تشكر كند و از بديها چشم
 
 بپوشد .
 
اين، همان برخورد «كريمانه‏» است كه هنر مردان بزرگ و روحهاى‏متعالى
 
و جانهاى پاك شده از غرور و منيت است و روح معاشرت زيبا درجامعه
 
 مكتبى است.
 
اگر كسى به تو بى‏مهرى و بى‏اعتنايى كرد، يا از تو به احترام ياد
 
 
نكرد، ياخوبيهاى تو را ناديده گرفت، هم مى‏توانى بى‏اعتنايى و
 
بى‏حرمتى وناسپاسى كنى، كه همان «مقابله به مثل‏» است و
 
از همه كس بر مى‏آيد،هم مى‏توانى ضعف و خطاى او را ناديده
 
بگيرى، احترام كنى، خوبيهايش‏را بگويى و تقدير كنى، كه اين
 
رفتار، «برخورد كريمانه‏» و يك «هنر» است.
 
 
اين است كه مانند يك تابلوى هنرى،
 
جاودانه‏مى‏درخشدوماندگاراست.
 
 
 
نقادى خويشتن
 
كيست كه بى‏عيب باشد؟ و كيست كه خود را بى‏عيب بداند؟
 
آيا شگفت نيست؟... چشمى كه در ديگران صدها عيب مى‏بيند،
 
 عيوب‏خويش را يا نمى‏بيند، يا نمى‏خواهد ببيند. اين «حب نفس‏» است
 
 كه چنين‏كوردلى براى آدمى پديد مى‏آورد.
 
كلامحبت چنين است و علاقه‏مندى به هر چيز، انسان را «كر» و
 
 «كور»مى‏كند تا ضعفها و عيوب آن را نبيند و نشنود.
 
حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله فرمود: «خوشا آنكه پرداختن به عيوبش،
 
 او را ازعيوب ديگران باز دارد».
 
با نگاه و ديده‏اى كه به نقادى و ارزيابى ديگران و حرفها خصلتها
 
 وعملكردشان مى‏پردازى، به خويش هم بنگر. اگر آنچه را در
 
 ديگران،ناپسند و زشت مى‏شمارى، در خودت نبود، خدا را شاكر باش. و
 
 الا اگر همان‏عيب و نقص را خود داشتى...
 
راستى، داستان طعنه زدن سير به پياز را در شعر
 
«پروين اعتصامى‏»خوانده‏اى؟
 
عادت كرده‏ايم كه عيب خود را نبينيم، يا براى آن محملى پيدا كنيم.اين
 
 گريز از واقعيت است. شجاع كسى است كه با صراحت آينه،
 
 صادقانه‏برخورد كند و خود را فريب ندهد و سر وجدان خويش كلاه نگذارد!
 
بزرگان، دشمنى را كه عيب تو را بگويد، بهتر از دوستى دانسته‏اند كه آن‏را
 
 پنهان سازد چرا اين كار را خودمان نكنيم؟
 
تشكيل يك جلسه جدى و محرمانه براى «انتقاد از خويش‏» چه عيبى‏دارد؟
 
 انسان عيب‏دار اگر به چاره بينديشد و بيمار به فكر درمان بيفتد، بهتراز
 
 پرده‏پوشى بر عيوب و كتمان درد است.
 
بد، بد است، چه از ما و چه از ديگران.
 
و... عيب هم، زشت است، چه در ما و چه در ديگران.
 
هم چشم گشودن به روى «عيب خويش‏» فضيلت است،
 
هم چشم بستن به روى «عيب ديگران‏».
 
به فرموده حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله: انسان آن قدر عيب دارد كه
 
 پرداختن به‏آنها او را مشغول به خود سازد و به عيبجويى ديگران نپردازد!
 
 اما دشوارى‏كار در اينجاست كه انسان عيب خود را هنر مى‏بيند و
 
 توجيه‏گر ضعفها وكاستيهاى خويش است.
 
راستى... چه بايد كرد؟
 
نشست و برخاست‏با خبرگان عيب شناس و بصير كه حساس و
 
 دقيقند،مى‏تواند آينه‏اى باشد كه كاستيهاى ما را به ما بنمايد. اگر اهل
 
 دقت‏باشيم،گاهى اشاره‏ها، كنايه‏ها، نگاه‏ها و برخوردهاى اهل نظر و
 
 محاسبه، حامل‏«پيام‏» است و مى‏تواند «خط‏» بدهد.
 
چه عيب دارد كه از دوستانمان بخواهيم عيوب ما را به ما تذكر دهند؟
 
نه از روى كين، بلكه با انگيزه تذكر و خيرخواهى،
 
نه به قصد ويران كردن، بلكه با هدف ساختن،
 
نه پيش ديگران و به قصد رسواسازى، بلكه خصوصى، در گوشى،برادرانه،
 
 دلسوزانه و اصلاحگرانه!
 
نه به عنوان ضربه، بلكه به صورت «هديه‏». آنگونه كه امام صادق‏عليه
 
السلام‏مى‏پسنديد و توصيه مى‏فرمود.
 
اينجاست كه «جهادى عظيم‏» لازم است و گذشتى فداكارانه از دوسوى:
 
 يكى آنكه تذكر مى‏دهد، ديگرى آنكه تذكر مى‏شنود.
 
جز انسانهاى با شهامت، كسى حاضر نمى‏شود كه خويشتن را درمعرض
 
 نگاههاى نقاد و كنجكاو قرار دهد و نتيجه را هم، هر چه بودبپذيرد! و جز
 
 انسانهاى ارزشى، كسى حاضر نمى‏شود كه به قصه خدمت‏به‏دوست،
 
 بدون مجامله و كتمان و مداهنه، خطاهاى دوست صميمى‏اش رابگويد.
 
راستى كه يافتن چنين دوستانى دشوار است، و
 
 «تداوم دوستى‏» با اين اوصاف، دشوارتر!
 
 

                
 
  
              
 
  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥