یا رقیه بنت الهدی

قاصدک بابای من گم شده، اونو ندیدی؟

پروردگارا!

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم  دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

«جبران خلیل جبران»

 
 
دیشب خدا را به خواب دیدم...

باورکنید آدمیان من خدا را دیدم

بر در خانه اش بودم سراسیمه و نگران
 
 
 

نگران نگاه آلوده ام اما ....

اما در گشودم

باور کنید دیشب خدا را به خواب دیدم

در که گشودم

بوی گلاب آمد و ازدحام

چه کسی بود ... چه کسانی بودند؟

قبل از ترنم نگاه من آمده بودند

و

پروانه هایی که قلبشان از پرواز خدا پر بود

آدمیان

من دیشب سجده کردم بر سجده گاه ابراهیم و

زمزمه کردم ندای محمد (درود بر او خاندانش)را

باورکنید دیشب خدا را دیدم

در کبودی شب و سپیدی....

نمی دانم بال پروانه بود یاحس بیقرار دلم

آدمیان منم بنفشه

 از جنس خاک بوی بال پروانه

خیس باران...

من دیشب خدا را به خواب دیدم

در میانتان کسی هست که فریادم را پاسخ باشد

کسی هست درمیانتان که دستتانش بوی باران دهد و عشق

کسی هست در میانتان ازدحام بیقرار دلم را پناه باشد

کسی هست در میانتان....

.....خدا را به خواب دیده باشد.....
 
 
  
وقتي باران نباريد...
 
وقتي باران نباريد، همه چشمها به چشمه‌ها،

 قناتها و چاهها دوخته شد و زندگي

هر روزي اگر چه كمي سخت بود اما ادامه يافت

 تا تابستان و پاييز هم آمدند

 و رفتند و زمستان؛

اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد.

 وقتي باران نباريد،

بهار به سختي،

 مثل جوانه‌اي كه تنه شاخه‌اي را مي‌شكافد و بيرون مي‌زند.

 مثل دانه‌اي كه پوسته‌ها را كنار مي‌زند تا سر برآورد،

 از راه رسيد.

كمي سبزي بر صحن دشت و دامن صحرا نشست.

همه دل نگران و منتظر، دل به باقي مانده آب چاه و قنات خوش كردند،

 شايد روزي ابري بيايد و باراني ببارد

اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد.

 

وقتي باران نباريد تابستان هم زودتر از هميشه از راه رسيد

و همه سبزه‌هاي لاغر و كم‌بنيه نشسته بر صحن دشت و دامن را سوخت،

بر گريزاني زود هنگام،

برگهاي خشك و پلاسيده را فرش زمين كرد و گرد و خاك،

 رنگ خاكي خود را بر صحن و سراي مردم زد اما،

 ابري نيامد باراني نباريد.

 هر روز وقتي مردم پنجره خانه‌هايشان را به روي صبح مي‌گشودند

 در دل اميد ديدن ابر و بارش باران داشتند اما،

هر روز آسمان،

داغي و سوزش خورشيد را بيش از روز قبل به رخ آدمها مي‌كشيد.

 زمستان آن سال را هم، همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند

 و بهاري خشك‌تر را تاب آوردند،

مثل اين بود كه اصلاً بهار نيامده است.

به تابستان داغ بيشتر شباهت داشت تا بهار.

روزها پشت سر هم آمدند و رفتند.

 تا اينكه يك روز؛ شاعري پير كه هيچوقت شعرهايش را نفروخته بود

و اصلاً براي فروختن شعر نسروده بود

و به همين خاطر هم او را نمي‌شناختند

 و يا به حساب نمي‌آوردند، در خستگي

و خميدگي قلم بي‌رمق خود را به دست گرفت و نوشت:

«تا باراني نشويد، باراني نمي‌بارد!»

اسماعيل شفيعي سروستاني

 

 
 

بيا دعا کنيم پنجره باز سودايی باران شود

خوب که هوايی خيابان شديم

خواب ببينيم ،آسمان سازش را فقط برای ما کوک کرده

و ماه ، ماهور دل ما را مینوازد

در آستانه بيداری،باز بی سبب ، بی قرار شويم

 

 

خواب و بيدار پرسه های کوچه های خلوت

آسمان را به خلوت عاشقی هامان ببريم

همانجا اطراق کنيم بر سنگفرش راههای نرفته

خوب که پر شديم از آواز تمنا

 

تمام ترديدهای شبانه را يکجا

 

به هوس گل های شمعدانی بفروشيم

و شهوت از نو دميدن را اميدوارانه

 

به آسمانی که خلوت ماست از نو بگوييم

بيدار که شديم ،بيا گريز دور پرنده ها را تماشا کنيم

 

 

 

 

نام پرنده ، سالهاست از خاطر ما رفته

بيا دعا کنيم پنجره باز سودايی باران شود

 

 

 
 
ای که بوی باران شکفته در هوایت 

ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت

شدخزان به پايت بهار ِباور ِمن

سايه بانِ مهرت نمانده برسرِمن

جزغمت ندارم به حالِ دل ، گواهي

اي كه نورِ چشمم در اين شبِ سياهي

چشمِ من براهت هميشه تابيايي

باغِ من بهارم  بهشتِ من كجايي

جانِ من كجايي كجايي كه بي تو دلشكسته ام

سربه زانويِ غم نهادم  به گوشه اي نشسته ام

آتشم بجان و خموشم چو نايِ مانده از نوا

مانده بانگاهي ، به راهي ، كه ميرود به ناكجا . . .

اي گلِ آشنا

بي قرارم بيا

واي از اين غمِ جدايي . . .

                             شاعر : قيصر امين پور

 

زير باران بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي بهم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم

كه بباريم وحرف كم بزنيم
 
 

به نرگس هایی که بهار امسال هم سراغت را ملتمسانه می گیرند٬ چه بگویم؟
بگویم رفته ای سفر؟
بگویم رفته ای و من هم جا ماندم؟
آنها دیر رسیده اند!
باید منتظر باشند... امسال باران می بارد...

یا علی

 

                                         

 

 
  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

 

بسم رب العباس

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان   

    که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت    

     گفت کای چشم و چراغ همه شیرین دهنان

دل من دوباره باز هوایی

اسیره یه دلبر خداییه

یه آقا که روز و شب کارش فقط آقاییه

کار من از کرمش گداییه

به حریم اون می گن توی بهشت «صفاییه»

این که من اسیرشم لطف خداست

روز و شب فقیرشم لطف خداست

سر می ذارم زیر پاش حقیرشم لطف خداست

همیشه گدای تو مسیرشم لطف خداست

این که من اسیرشم حبیبه و

به درد دل طبیبه و

به هر غریب خسته دل مجیبه و

مثل آقاش نجیبه و

به عاشقاش به نوکراش قریبه و

شفای سینه های غم نصیبه و

آخر با وفاییه

یه آقا که سید و امیره و

خبیره و

نافذة البصیره و

دستی نداره ولی دست می گیره و

دلم به دام چشم او اسیره و

دامنشو می گیره و

روزی هزار دفعه براش می میره و

دلیره مثل شیره و

روشنی مسیره و

معنی یا مجیره و

امید هر اسیره و

کارش گره گشاییه

این که من می خونمش

تو خیالم یه هوا کوچیک تر از خدای خود می دونمش

به هر شکسته یاره و

نگاره و

دلبر گلعزاره و

غم گساره و

ساقی تک سواره فرقی با علی به جز امامت علی نداره و

ولایتش، محبتش، کرامتش، جود و عطا، سخاوتش

تو دلا بذر امید می کاره و

مقامشو نمی دونم پایین تر از خدا ولی

با خدا هم جواره و

(فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر)

خودش یه ذوالفقاره و

مایه افتخاره و

باعث اعتباره و

ترسی از کسی تو معرکه نداره و

جلوه ی مرتضاییه

اینی که دم می زنم ازش یه عمری همه جا

روز و شبا

تو هیئتا

تو خونه ها

تو مجلس دیوونه ها

هرجا میرم تو مکه و توی منا

تو عرفات، مروه و سعی و صفا

نجف می رم خدمت شاه لا فتی

یا همون وقت که می رم کرب و بلا

یا شبایی که می رم زیارت امام رضا

همه جا یا جمالش باهامه

چرا که اون آقامه

آقای دلربامه

ماه دل شبامه

پناه خستگی هامه

ذکر اون دوای جمله دردامه

برطرف کننده ی تموم حزن و غمامه

همدم امروزم و ناجی صبح فردامه

قیامت با اسم او غوغاییه

آره اینی که دارم ازش می گم سرورمه

عزیزه و محترمه

خدای فضل و کرمه

ضیائ چشم ترمه

سایه روی سرمه

حسین می گه لشگرمه

آرزوی مادرمه

علت تبسم خواهرمه

آره روضه های این آقا به والله به تموم روضه های کربلا مقدمه

صدای اونه که اسرافیل قیامت توی صورش می دمه

به خدا مریض یک نیگاش مسیح مریم

تشنه کام ترک لباش آب زمزمه

اونی که قبله ی کل عالمه

اگه دستاشقلمه

ولی باز صاحب هرچی پرچمه

تیغ ابروهاش خمه

هر چی من ازش بگم بازم کمه

یه حرم داره میون علقمه

که شده کعبه عشق فاطمه

آره این آقا که من دیوونه شم

صاحب یه گنبد طلاییه

پدر و مادر و جدم به فدای پسری           

     که جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

ای برده امان از دل عشاق کجایی؟

اللهم عجل لولیک الفرج

منتظر خواهم ماند

تا ندایی برسد

و مرا از تپش ثانیه ها برگیرد

باز از دور صدایی آمد

نکند مرثیه ای میخوانند

سرگوری بی من

یا که یک شاپرک سرگردان

همچو من نغمه ی تنهایی خود را سرداد

منتظر خواهم ماند

تا سواری برسد

و بر ترک خودش این سایه سرگردان را پی دیوار گل مریم و نیلوفر و میخک ببرد

سالها می گذرد

در دلم نوری هست

و امیدی که کسی می آید

شاید امروز تو از ره برسی

پس...

منتظر خواهم ماند

 یا علی

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥