بنام خدای مهربون

بيايیم باور پرندگان را باور كنيم.. 

بياييم با باران محبت زنگارهاي پريشاني را از دلها بزداييم.. 


بياييم با آسمان دلها مهربونتر باشيم. 

بياييم وقتي آسمان چشم ها باراني. از زلال نگاه ها تر بشيم.


 بياييم گلهاي خيال رو كه در كوچه باغ هاي ذهنمان شكوفا شدن با عطر ياد

گذشته ها معطر كنيم.


 بياييم در جوار پرستو هاي كوچ كرده؛بنشينيم و با خوش آمد گفتنمان

خستگي غربت را از بالهاي خاكي آنها بگيريم..


 بياييم شن هاي احساس را جانشين سنگ فرش هاي كوچه هامون كنيم..و

روي هر ديوار گلي يك گل پيچك بكاريم.. ..


 بياييم فرزندان خلف طبيعت خدا بشيم...تا ابد بهاري بمونيم و هميشه و

همواره سر افراز زندگي كنيم..

.... بياييم خودمان را به يادها بسپاريم

   يا علی
 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 

السلام عليک يا ابا صالح المهدی

تو ناز نگاهي
 باز در جام جان من  سر داد همچو مهتاب باده اي دلخواه
 باز هم از دست ميبرد نگهي.
نگهي چون شراب مستي بخش
چه نگاهي كه همچو بوي گلاب ميشود بر مشام جانم پخش.
 آه مي نوشمد  چو شيرهء گل.
تو كيستي
اي نگاه ناز آلود
 تو گلابي گلاب شهد اگين.
 تو شرابي شراب گل پالود.
 آه پيمانه اي دگر.
 كه هنوز ميگدازد زه تشنگي جگرم.
چه شرابي تو به چه شور انگيزي
سر كشيدم تو را و .
هنوز تشنه ترم.

گلي را به حضورت تقديم مي كنم :
كه نامش سلامبويش سلامتيشاخه هايش محبتو تيغه هايش
دوري از توست .

 
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 

                               

بنام خدای مهربون

يادمان باشد فردا حوض را اب کنم.

و دعاي به تن اين باغ نجيب..

رُخ ائينه به آهي شويم.
تا که من را بنشاند در خويش  .
يادمان باشد جوري ديگر باشم.
                           بد نگويم به هيچ كس.حتي.زمين.
مهربان باشم با مردم شهر     
و فراموش کنم هر چه گذشت.                               
خانه دل .؟ بتکانم از غم.؟                                                      
هديه بايد کرد؟گر چه بي ربط ولي؟                               
کاسه آب به پشت سر لبخند بريزيم                     
شايد به سلامت زه سفر باز گردد                             
بذر اميد بکاريم در دل..
لحظه ها را دريابيم..
مهرباني عرضه کنيم.يک بقل؛ عشق
به سلامي دل همسايه خود شاد کنيم.
و غم از دل ببريم..؟

يادمان باشد....
فردا سينه خالي کنم.....
 از کينه اين مردم خوب.؟
و سلامي بدهم. بر خورشيد ..
عطر شب بو بدهم...
ناز گل را بکشم...
و نخندم ديگر.. ؟
به ترک هاي دل هر گلدان؟؟
يادمان باشد فردا؟
به دل کوزهء اب . که بدان سنگ شکست..
بستي از روي محبت بزنم..
تا اگر اب در آن سينه پاکش ريزند.؟
ابرويش نرود.؟
يادمان باشد فردا.؟
جور ديگر باشم.؟
بد نگويم به هو؛آب؛ زمين..
مهربان باشم با مردم شهر ..
و فراموش کنم هر چه گذشت...
دست در دست زمان بگذارم
و به لبخندي خوش 
به نسيم از سر صدق.
سلامي بدهم..؟
وبر انگشت نخي بر بندم.
تا فراموش نگردد؛ فردا..
زندگي شيرين است...
زندگي بايد کرد..؟
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤

 

  نوشته های يک دوست

بنام خدای مهربانی ها

بياييد مهربان تر باشيم   

 يادمان باشد فردا حوض را آب کنم 

و دعایي به تن اين باغ نجيب..
رُخ ائينه به آهي شويم.
تا که من را بنشاند در خويش  .
يادمان باشد جوري ديگر باشم.
بد نگويم به هيچ كس.حتي.زمين.
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت.
خانه دل .؟ بتکانم از غم.؟
هديه بايد کرد؟گر چه بي ربط ولي؟
کاسه آب به پشت سر لبخند بريزيم.
شايد به سلامت زه سفر باز گردد.
بذر اميد بکاريم در دل.
لحظه ها را دريابيم..
مهرباني عرضه کنيم.يک بقل. عشق
به سلامي دل همسايه خود شاد کنيم.
و غم از دل ببريم..؟

يادمان باشد. .
فردا سينه خالي کنم  ..
 از کينه اين مردم خوب.؟
و سلامي بدهم. بر خورشيد ..
عطر شب بو بدهم.
ناز گل را بکشم.
و نخندم ديگر. ؟
به ترک هاي دل هر گلدان؟؟
يادمان باشد فردا؟
به دل کوزهء اب . که بدان سنگ شکست.
بستي از روي محبت بزنم.
تا اگر اب در آن سينه پاکش ريزند.؟
ابرويش نرود.؟
يادمان باشد فردا.؟
جور ديگر باشم.؟
بد نگويم به هوا اب زمين.
مهربان باشم با مردم شهر ..
و فراموش کنم هر چه گذشت .
دست در دست زمان بگذارم.
و به لبخندي خوش 
به نسيم از سر صدق.
سلامي بدهم..؟
و بر انگشت نخي بر بندم.
تا فراموش نگردد. فردا.
زندگي شيرين است.
زندگي بايد کرد..؟
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

 

محبوب من اقايي کن . 
منو به غلامي ببر.؟ 
محبوب من. اقايي کن منو به غلامي ببر. 
يک پول سياه بفروشم و. 
دوباره مفتي بخر. 
ارزون ترين جنس حراجي ميشم. 
دور تو ميگردم و حاجي ميشم
.
 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

 

                      بنام خدای غايب هميشه منتظر

دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع‏» زندگى من! اى «سؤال اصلى‏» آفرينش!
«روشى‏» نمانده است كه با آن «فرضيه‏» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با كدام «روش تحقيق‏» مى‏توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم‏» نگاه تو با كدام «ملفوظ‏» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغير» گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، «مفهوم‏» بي قرارى مرا منتشر خواهد نمود؟
خسته‏ام!
از «بررسى متون‏»،
از «سؤالات فرعى‏»،
از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»!
بى حضور تو اى «متن‏» غايب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتيجه‏»اى مى‏توان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه‏» مى‏توان نتيجه‏اى گرفت؟
هميشه با «مفروض‏» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كرده‏ام و زنده بودن خود را توجيه.
آن روز كه نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان كه «گزاره‏هاى پايه‏اى‏» فلسفه وجودى‏ام را ويران نموده‏اى!
«فصل‏» فصل عمرم، وقف «وصل‏» تو بوده است.
خسته‏ام؛
از اين همه «فصل‏» ،
از اين همه فصل،
به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دست ‏يافتنى است؟
اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مى‏شوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

 

به موج قطره ها امشب
دل باران شكست از من
چه بشكن بشكن است امشب
شكستم توبه را.
 از بس شكن در زلف او ديدم.
دلي ساقي شكست از من
چه بشكن بشكن است امشب.
من و گرداب چشمانت
بزن بشكن خرابم كن.
دل كشتي شكست از من
چه بشكن بشكن است امشب
شكستم موج گيسو را
به روي ساحل دامن
دل دريا شكست از من؟
چه  بشكن بشكن است امشب.
شكستم بيستون را من.؟
دل فرهاد روشن شد
دل تيشه شكست از من؟
چه بشكن بشكن است امشب
شكستم رونق ليلي
به نقد قطره اي امشب
دل مجنون شكست از من
چه بشكن بشكن است امشب

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

 

تقديم به يک دوست مهربان و برادر عزيزش که عزيز همه ماست

هميشه دوست داشتم.؟ صداي را بشنوم كه مرا به زندگي باز گرداند

هميشه دوست داشتم

اوايي را بشنوم كه مرا به بهار پيوند بزند.؟ نگاهي را ببينم كه احساس دلم را بخواند.؟
و كسي باشد كه مرا تنها بخاطر خودم بخواهد؟ فقط خودم.؟ چشم و دلم دوست ارزوهاي من شدن قلبم فريب نخورد. ؟ نگاهم جلوه ي اراسته دروغ را فهميد.
. و خيلي ها را نديد. عاقبت همان شد كه ميخواستم. گل شقايق را دوست داشتم. امد به نزدم و عجيب ماندگار شد؟ در دلم.؟...
تو را دوست مي دارم.
در كوچه باغها بوي ليمو مي آيد..
بوي سيب گلاب..
بوي ريحاني كه در لا به لاي ذهنم مي بارد..
و مرا سر شار از پروانه مي كند..
بهار را با تو شكوفه مي زنم..
و سفره هفت سين من..
پر از پيچگ و ياس مي شود.
تو را از خدا عيدي گرفتم.
لاي يك نيلوفر آبي..
رو به سوي طلوعي زرد و نمناك..
هنگامي كه عطر نعنا در فضا مي رقصيد..
و من به شفافيت تو اقتدا كردم.
تو را دوست مي دارم..
به مردم مردابهايم سنگ مي اندازم..
هر لحظه ام را جلوي قدمهايت قرباني مي كنم..
و در تلاطم سرخي كه سا خته اي باران مي كارم..
تو را دوست مي دارم..
آن زمان كه در جمعيت اندوه مرا به نام خواندي..
و مرا با روح نجيب آيينه پيوند زدي..
ديگر هر غروب، رو به قبله اي كه هميشه نوراني است.
به احترامت سكوت مي كنم؟؟؟؟..
حالا ببين!..
يك كبوتر ديگر در من مي رويد..

 
  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤